غلامرضا گلى زواره
قسمت اول
مرزدار سرحد توحيد
به روايت حضرت امام حسن عسكرى(ع) امام صادق(ع) فرموده اند:«علماى
شيعه مرزدارانى هستند كه ابليس و سپاهيان او از مرزها حمله مى
كنند، عالمان شيعى، ابليسيان را از تهاجم بر ناتوانان شيعه باز مى
دارند و از چيره شدن شيطان جلوگيرى مى نمايند. آگاه باشيد هر كس از
شيعه ما خود را به اين مرزدارى برگمارد، مقامش از كسانى كه با
روميان جهاد نمودند و... هزار هزار بالاتر است، بدان جهت كه اين
نگهبانان مرزها از ديانت دوستان ما حراست مى كنند در صورتى كه آنان
تنها از بدن هاى ايشان دفاع مى نمايند».
شهيد وارسته و مبارز پاكباخته «محمد تقى بافقى » عالمى مسؤوليت
شناس و پرشور بود كه در كمالات علمى و معنوى به مقاماتى والا رسيد.
آن ستاره فروزان آسمان فقاهت و چشمه جوشان كوهستان كرامت فانى و
محو انجام تكاليف و نشر شريعت محمدى و گسترش فرهنگ علوى بود و در
اين طريق اندوه و هراسى به دل راه نمى داد و براى رسيدن به چنين
مقصدى از كسى واهمه نداشت و پايدار و استوار در مقابل خلافكارى،
بدعت، منكرات و ستم هاى رژيم پهلوى ايستادگى نمود و در اين راه
مقدس، اما پرخوف و خطر شكنجه ها و جسارت هاى رضاخان جانى را به جان
خريد. وى همانند نياكان نيك كردارش به هر مكانى كه پانهاد، حتى در
فضاى تاريك زندان و تبعيدگاه خويش، انوار معنوى و الهى در آن
جايگاه نمودار شد و تحولى شگرف در روان و انديشه افراد پديد آورد،
براى تبيين حقايق و ارشاد آدميان هر فرصتى را مغتنم مى شمرد.
نهال پربار
شيخ محمد تقى، در سال 1292 ه ق در خانواده اى پاك سرشت و نيكو خصال
در شهرستان بافق از توابع استان يزد ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم
« حاج محمد باقر تاجر بافقى »، بازرگانى صالح و اهل صدق و صفا بود
كه مى كوشيد معاش خانواده اش از طريق تلاش به دست آيد و با رزق
حلال فرزندانش را تامين نموده و به موازات آن نسبت به تربيت و
تزكيه آنان اهتمام ورزد. محمد تقى در چشمه با صفاى خانواده تا
چهارده سالگى روان خود را شستشو داد و تحت تعاليم پرورشى پدرى
پرهيزگار به شكوفايى رسيد ودوران صباوت را با چنين طراوت معنوى طى
نمود.
چون به نوجوانى رسيد و برخى مقدمات دروس دينى را در محل تولد
آموخت، براى تكميل تحصيلات و تقويت دانسته ها به «دار الايمان »
يزد آمد. نزديك به چهارده سال نزد استادان معروف آن زمان همچون
مرحوم «ميرزا سيد على مدرس يزدى » كه اسوه علم و تقوا بود فقه و
اصول را فرا گرفت و چون به خاندان عصمت و طهارت ارادتى خاص داشت به
منظور زيارت حضرت امام رضا(ع) با پاى پياده راهى «ارض قدس » گرديد.
روح تشنه و روان مشتاقش موجب آن گرديده تا به آموخته هايش نزد
استادان يزداكتفا نكند و براى برخوردارى از جذبه معنوى بارگاه مطهر
و مضجع معطر حضرت على(ع) و استفاده از اساتيد نجف به اين ديار قدم
گذارد و در جوار مرقد انسان كاملى چون حضرت على(ع) كه باب علم بود،
به دانش افزايى بپردازد.
محمد تقى، در حالى كه 28 بهار را پشت سر نهاده بود، به سال 1320
ه.ق به شهرى وارد گرديد كه زلالى روحانى و لطافتى ملكوتى آن را در
هاله اى از روشنايى قرارداده بود، جذبه جان فزاى بارگاه نخستين
امام او را بر آن داشت كه مشرف به عتبه بوسى آن مشهد شريف شود و از
محفل تدريس و افاضات علمى مشاهير اين ديار مستفيض گردد و چون مى
خواست از اموال حلال كسب معاش كند، با سرمايه اى اندك كه از
يزدآورده بود مغازه اى بر پا نمود و ضمن اين كار به درس و بحث هم
اشتغال ورزيد.
آوازه تقوا و رفتار خوش وى با خريداران، مخصوصا فقيران و محرومان
در كوى و برزن نجف پيچيد و ديدند كه طلبه اى نه از نژاد عرب كه
وارث واقعى اويس يمن و سلمان عجم به ظاهر مشغول تجارت است، اما به
اموال دنيا التفاتى ندارد و در فروش اجناس به مشتريان نرم خوى بوده
و خصوصا با طلبه ها رفتارى را پيش گرفت و از نسيه دادن به افراد
مضايقه ننمود و حتى به برخى وجه دستى مى داد تا آن كه سرمايه و
اجناس مغازه اش به پايان رسيد. آن گاه به تحصيل جدى در فقه، اصول،
كلام، حديث و رجال پرداخت و به موازات آن در تهذيب روح و تزكيه نفس
اهتمامى با اهميت از خود بروزداد.
در جوار سرور ابرار
هنگامى كه محمد تقى، در نجف به سر مى برد حوزه علميه اين شهر مزين
به وجود فقيهانى فرخنده و فرزانگانى والا مقام بود.
جهاد و اجتهاد با هم آميخته و استادان ضمن تدريس و تربيت شاگردان
از رخ دادهاى سياسى غافل نبودند. سيره علمى و عملى دانشمندان شيعى
از وى شخصيتى فاضل ووارسته و آراسته به صدق و صفا پديد آورد. وى به
درس «آخوند ملا محمد كاظم خراسانى » (1255-1329 ه.ق) حاضر شد،
آخوند خراسانى كه از شاگردان برگزيده ميرزاى شيرازى به شمار مى رفت
خود حلقه درسى به طور جداگانه داشت، با درگذشت استادش در سال 1291
ه.ق حوزه درسى خود را به نجف انتقال داد و طى چهل سال تدريس،
شاگردانى بس دانشور و ارزنده تحويل جامعه اسلامى داد و محتواى
پرجذبه ونحوه دلپذير بيانش برخى را بر آن داشت كه چندين مرتبه در
بوستان پرثمرش شركت نمايند. با حمايت و رهنمودهاى آيه الله آخوند
خراسانى، مرحوم شيخ عبدالله مازندرانى و حاج ميرزا حسين خليلى
تهرانى، مردم ايران با استبداد قاجاريه به مبارزه برخاستند. فقيه
ديگرى كه بافقى محضرش را درك كرد «سيد محمد كاظم يزدى »(1248-1337
ه.ق) است كه يكى از مفاخر شيعه و استوانه هاى عظيم فقاهت به شمارمى
آيد، در حوزه گسترده اين عالم شيعى شمار زيادى از طالبان دانش دينى
شركت نمودند كه شيخ محمد تقى در اين منظومه معرفت و بين آنان چون
ستاره اى مى درخشيد،زيرا او و تنى چند از ابرار، تمام وقت خويش را
به تحصيل و تدريس و تقوا وقف نموده بودند. مرحوم بافقى به خصوص با
عارف متشرع «شيخ مرتضى طالقانى » بسيارمحشور بود و همراه او و عده
اى ديگر در تمام مدت اقامت در نجف اشرف هر صبح پنجشنبه، پياده
شانزده فرسنگ مسير را تا كربلا مى پيمود و شب را در حرم مطهر حضرت
سيدالشهداء(ع) احيا مى داشت و صبح روز جمعه دوباره بى آن كه
خوابيده باشد، به سوى نجف باز مى گشت تا بتواند صبح شنبه در درس
حاضر شود.
مرحوم بافقى، علاوه بر اين برنامه پربار كه يك بار هم در طول اقامت
در نجف آن را ترك ننمود در دو سفر پياده از نجف به مكه و هفت سفر
به همين حال به مشهدمقدس مشرف گرديد و به نجف مراجعت نمود. كدام
قلم مى تواند اين عشق معنوى و همت روحانى را وصف كند؟
محمد تقى بافقى به همراه «سيد محمد كاظم عصار»، «سيد محسن امين
عاملى »(صاحب اعيان الشيعه)، «حاج ميرزا على آقا قاضى » (استاد
«علامه طباطبايى ») ومرحوم «محمد سعيد حبوبى » به محضر پرفيض جمال
السالكين مرحوم «سيد احمدكربلايى » راه يافت، همان انسان وارسته اى
كه در بوته تربيت و تهذيب آخوندملاحسينقلى همدانى قرار گرفت و
ساليان دراز در ملازمت مرحوم آخوند بوده و ازهمگنان گوى سبقت ربوده
و در علوم ظاهرى و باطنى مكانى مكين و مقامى امين احرازنمود و بعد
از درگذشت استادش در نجف اشرف اقامت گزيد و به درس فقه اشتغال
ورزيدو در معارف دينى و تربيت و تكميل مردم يد بيضا نشان مى داد.
شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره اين سيد بزرگوار نوشته است: در جاهاى
خلوت نمازمى خواند و از اقتداى مردم اجتناب مى نمود و بسيار مى
گريست و حتى در نمازنمى توانست از چنين حالتى خوددارى كند، چند
سالى به اين فيض نايل شدم كه همسايه اش بودم و در آن مدت از او
امورى مشاهده كردم كه ذكرش به درازا مى كشد.
و سيد محسن امين كه همراه با بافقى از چنين جويبار باصفايى بهره
مند شد مى گويد:
نزدش سطح فقه و اصول را استفاده كرديم و از علم و اخلاقش بهره
برديم، عالمى فاضل و مهذب النفوس بود. بدون شك يكى از عواملى كه در
شخصيت محمد تقى بافقى تاثيرى به سزا داشت، پرتوهاى پرفروغ «سيد
احمد كربلايى » است كه توانست دل وباطنش را از انوار الهى سير كند
و وى را به اخلاص و تطهير دل از زنگار كدورت هاهدايت نمايد.
اقامت در قم
در سال 1337 ه.ق پس از درگذشت مرجع وقت شيعيان سيد محمد كاظم يزدى،
مرحوم بافقى از نجف به قم مشرف شد و در اين شهر رحل اقامت افكند.
انتخاب قم به عنوان كانونى براى فعاليت هاى تبليغى توسط بافقى بى
دليل و بدون انگيزه نبود، زيرا اين ديار تنها مكانى است كه در طى
قرون و اعصار با ولايت اهل بيت(ع) و تشيع دمساز بوده و ائمه
اطهار(ع) به تمجيد مردمانش پرداخته و آنان را از متابعان خود
دانسته اند.
سه سال پس از اقامت مرحوم بافقى در قم، يعنى 22 رجب به سال 1340
ه.ق عالم زاهد و فقيه پرهيزگار آيه الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم
حائرى به منظور زيارت،به شهر مقدس قم مشرف گرديد، در آن زمان شهر
قم كه به خاطر فرارسيدن سالروز مبعث نبى اكرم(ص) آذين بندى شده
بود، خود را مهياى استقبال از شخصيتى نمود كه مصداق «العلماء ورثه
الانبياء» بود. با انتشار خبر ورود آيه الله حائرى به شهر، مردم
فوج فوج در مسير ورود وى اجتماع نمودند تا مقدم مباركش را گرامى
دارند. دو ماه بعد از اقامت آن فقيه فرزانه در قم در بيت آيه الله
پايين شهرى جلسه اى از سوى علما و كسبه تشكيل گرديد كه آيه الله
بافقى در آن حضور داشت، در اين جلسه از تاسيس حوزه علميه قم سخن به
ميان آمد و بحث در اين خصوص ساعت ها به درازا كشيد، علما و در راس
آنان آية الله بافقى، اصرار زيادى نمودند كه حاج شيخ عبد الكريم در
قم اقامت فرموده و حوزه علميه قم را سامان دهند. پافشارى مرحوم
بافقى و شور و شوق وافر وى مبنى بر توقف آية الله حائرى در جوار
بارگاه حضرت فاطمه معصومه(س) از فراست دينى و دورانديشى و گوهر
شناسى وى حكايت داشت. او با بصيرتى ژرف مى ديد كه اين مرد بزرگ مى
تواند اساس چنين تشكيلاتى را بنيان نهد. آية الله حائرى كه هيچ وقت
با قرآن استخاره نمى فرمود پس از اصرار بافقى استخاره نمود كه اين
آيه از قرآن آمد:« و اتونى باهلكم اجمعين ». اين آيه تكليف آن
بزرگوار را روشن نمود و سرانجامى نورانى و توام با مباهات را نويد
مى داد، از حسن تصادف نام مبارك ايشان با تاريخ هجرت وى از اراك به
قم موافق است، زيرا نام « حاج شيخ عبد الكريم يزدى » موافق با 1340
ه ق و عبارت « حاج شيخ عبد الكريم » برابر1299 ه ش است كه اين زمان
نيز مقارن با مهاجرت معظم له به صوب قم است.
پس از تاسيس حوزه علميه قم مرحوم بافقى در اداره امور حوزه ها
بازويى قوى به شمار مى رفت و نيز در اين تلاش عظيم و باقيات صالحات
آية الله حائرى، با آن مرحوم همكارى داشت. وجوه شرعى كه براى مؤسس
حوزه و مرجع عالى قدر شيعه ارسال مى گرديد، نزد وى جمع آورى مى شد
و در واقع خزانه دار مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى بود و حقوق
علما و طلاب را شخصا مى پرداخت و در مواقع غيبت حاجى، شيخ به جاى
او به امامت جماعت مى ايستاد.
طلاب علوم دينى آن دوره به اتفاق مى گويند:« در زمانى كه شيخ بافقى
مقسم شهريه بود آرامشى خاص داشتيم و به ما سخت نمى گذشت، تا
مشكلاتى مادى پيدا مى كرديم به ايشان مراجعه نموده و او هم در همان
لحظه نسبت به رفع تنگناها اقدام مى نمود».
مرحوم بافقى در آغاز هر ماه از آية الله حائرى پول و وجوهات را
تحويل مى گرفت و بين طلاب تقسيم مى نمود، در يكى از ماهها كه به در
خانه مرجع بلند مرتبه شيعه مى آيد كه پول بگيرد، شيخ مى فرمايد:
اكنون جز توكل به خداوند چيزى در بساط ندارم! بافقى مى گويد: چيزى
نيست؟ مى فرمايد: نه! همان دم برمى گردد و به سوى جمكران حركت مى
كند و معلوم نيست چگونه با حضرت مهدى(عج) در اين مكان صحبت مى كند
كه در اندك مدتى شهريه آماده مى شود و بارها اتفاق افتاده بود كه
از اين طريق مستمرى طلاب درست شده بود.
ضمير منير
وقت سخن همدم دل ها بود گاه بيان مرهم دل ها بود صاحب اخلاق و ضمير
منير در همه اطوار بود بى نظير سرزند از پاكى احوال او هر چه دهد
دست ز اقبال او
فقيه مبارز آية الله بافقى انسانى پرهيزگار در ابعاد اخلاقى و
سياسى بود، به آن چه مى گفت عمل مى كرد. ظاهرش آينه باطنش بود و
اعمال و رفتارش با انگيزه اى خالصانه از صداقت و پاكى حكايت داشت،
در ميان همه اقشار جامعه ضمن آن كه آداب و اخلاق اسلامى را نسبت به
آنان مراعات مى كرد تنها براى پرواپيشگان ارج ويژه اى قايل بود و
اين گونه انسان هاى نادر را گرامى مى داشت. ناپاكان را از هر گروه
و طبقه اى كه بودند نكوهش مى نمود و به شدت مورد انتقاد قرار مى
داد و انسان هاى شايسته و صالح را به ستيز با تبه كارى و ستم فرا
مى خواند.
وى در برخورد با مردم فروتن بود و براى طلاب پدرى مهربان و در
مقابل شاگردانش معلمى دلسوز به شمار مى رفت. كمتر كسى بود كه تحت
تاثير اندرزهاى ارزنده و سخنان گوهر افشان وى واقع نگردد. اين
انسان با آن صفا و خلوص و حالت آرام و رفتارى با عطوفت، چون منكرى
را مشاهده مى كرد، مانند توفان مى غريد و بر خويش مى لرزيد و لحظه
اى آرم نمى گرفت تا آن ابر تيره گناه از آسمان صاف جامعه رخت
بربندد.
مجتهد مبارز آية الله بافقى در احتجاج با پيروان فرق ضاله و نيز
دفاع از حريم اعتقادات كمالاتى را احراز نموده و در موضوعات مزبور
افراد را قانع كرده و تسليم براهين قوى و ادله استوار خويش مى
ساخت، در فرائض دينى و احكام فقهى مجتهد مسلم به شمار مى رفت و
حضرت آية الله حائرى وى را مجتهد خطاب مى كرد و خودش هم بارها مى
گفت: مقلد كسى نمى باشم و بر اين ادعا غالب دانشمندان نجف و قم
گواهى داشتند. اخلاقش در اين عبارت خلاصه مى گرديد: «و امر
بالمعروف و انهى عن المنكر و اعرض عن الجاهلين ». در گفت وگوها به
صفت انصاف متصف بود و اگر طرف مقابل سخنى منطقى داشت، اگر چه
خردسال بود به جان و دل مى پذيرفت و تسليم وى مى شد. در به دست
آوردن اموال و تحصيل علوم و برخى توفيق ها خود را نمى باخت و زياد
هيجان زده و مسرور نمى گشت و نيز چون ثروتى را از دست مى داد يا
قواى بدنى اش تحليل مى رفت و در اين مواقع از انجام اعمالى محروم
مى شد، محزون نمى گرديد.
تا قبل از كسالت تمام شب ها را به تهجد مى گذرانيد. و غالب آن را
احيا مى داشت و نيز اكثر روزها صائم بود و در دوران بيمارى و رخ
داد عارضه سكته بر اعمال مستحبى و بيدارى در شبها و جارى ساختن
اذكار ماثوره بر زبان مداومت داشت. در هنگام مصايب و بلايا و اوقات
زندان و ساير حوادث شكيبايى شگفتى از خود بروز مى داد و به مرحله
رضا و تسليم رسيده بود، از اوضاع اقتصادى و مشكلات زندگى شكايتى
نداشت و بر خداوند توكل مى نمود و چون بيمارى به وى روى آورد لحظه
اى از آن نناليد و وقتى حالش را مى پرسيدند مى گفت : «خوبم -و حال
آن كه قادر بر حركت كردن هم نبود-».
از آنجا كه آن مرحوم باطن خود را به تقوا، فضيلت و ذكر آراسته بود،
امورى را با چشم دل مى ديد و با گوش ملكوتى الهامات و آواهاى غيبى
را مى شنيد، از اخبار آينده پيش گويى مى نمود و در بسيارى از مسائل
مهم دعاهايش به اجابت مى رسيد. گويند زمانى حدود چهارصد نفر از
محصلان علوم دينى در فصل زمستان عبا نداشتند. از مرحوم بافقى
خواسته شد در اين خصوص چاره انديشى كند. او همان شب به «جمكران »
آمد و به دعا و توسل به پيشگاه حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه
الشريف) مشغول شد.روز بعد شخصى چهارصد عباى نائينى تقديم حاج شيخ
عبد الكريم حائرى نمود كه مرحوم بافقى بين طلبه ها تقسيم كرد.
گفتنى است كه محمد تقى بافقى، هر شب پنج شنبه پياده به جمكران مى
رفت و اين برنامه را حتى در هواى سرد زمستان ترك نمى كرد و چون
شخصى شريف به نام سيد مرتضى حسينى در موسم زمستان و به هنگام ريزش
برف از حركت مرحوم بافقى به سوى مسجد مقدس جمكران خوفناك شده بود،
در عالم رؤيا از سوى حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) به وى
نويد داده شد كه به اين مسافر عاشق آسيبى نخواهد رسيد و وسايل
آسايش او فراهم است.
شيخ محمد تقى بافقى، با آن بصيرت معنوى ماجراى تبعيد و دستگيرى خود
را پيش بينى كرده و نيز هشت سال قبل از اجبارى شدن كلاه پهلوى چنين
وضعى را به اطرافيان گوشزد نموده بود.
ناصح صالح
از جمله خصوصيات بارز اين فقيه فرزانه كه او از نزد مشتاقان ديانت
و معرفت محبوب و ممتاز ساخته بود، بزرگوارى روح و آزادگيش مى باشد
و اين كه آن مجتهد ژرف انديش در مبارزه با انحرافات و كج روى ها
هيچگونه سستى از خود نشان نمى داد و در مقام نهى از منكر و دفع
بدعت ها و خلاف شرع ها خوف و حزنى به دل راه نمى داد و از اين كه
بر اثر احياى اين سنت حسنه اسلامى با مشكلاتى مواجه شود و دشمنانى
پيدا كند تزلزل و ترديد نداشت. در زمان حكومت پهلوى اول مخالفت
آشكار و صريح خود را با برنامه هاى ضد دينى شاه اظهار نمود، در
واقع وى مصداق آيه « و لا تخشوا الناس و اخشونى و الله احق ان
تخشيه » محسوب مى گشت و چون ديد رضا خان ملعون از طريق عدالت و
احكام شرعى روى برگردانيده و دستگاه سلطنتى او را در غرور و غفلت
قرار داده است، چندين مرتبه به وسيله نوشته اى او را تذكر داد و در
مرتبه آخر سوره تكاثر را برايش نوشت شايد به خود آيد. اما نه اين
آيه و نه تذكرهاى شيخ نتوانست در دل سياه اين شاه، انقلابى ايجاد
كند و حتى افرادى را فرستاد كه نويسنده نامه را دستگير كنند، ولى
خداوند مرحوم بافقى را از شر اشرار حفظ نمود، چون به گوش رضاخان
رسيد كه آن فقيه فقيد با همكارى ساير علما به شدت با منكرات مبارزه
مى كند، آگهى انتشار داد كه كسى از اين تاريخ حق نهى از منكر را
ندارد. با اعلان قدغن گشتن اين برنامه كسى را جرات مخالفت نبود.
مرحوم بافقى تمامى اصناف را به صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه(س)
فراخواند و با اين كار در واقع اعتصاب عجيبى در قم رخ داد. بعد
براى علما پيام فرستاد كه به صحن حاضر شوند، آنگاه با شجاعتى خاص
در حالى كه چندين هزار نفر حضور داشتند آيه «ولتكن منكم امة يدعون
الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر» را تلاوت نمود و
اظهار داشت: امر به معروف و نهى از منكر بر هر فردى لازم است و
مخصوصا علما و طلاب بيش از ديگران مسؤوليت دارند و دولت جابر نمى
تواند از اين وظيفه شرعى و قانونى جلوگيرى نمايد و خودش چنين
لياقتى را ندارد. بعد خطاب به جمعيت فرياد زد: آيا در ميان شما يك
انسان رشيد نيست كه جواب اين فرعون را دهد و اعلانش را لغو كند؟
سخن توام با هيجان وى در حاضرين حرارت و هيجانى زايد الوصف پديد
آورد و كارگزاران شاه را مرعوب ساخت، آنان ناگزير اعلاميه ها را
جمع كرده و قانون منع امر به معروف و نهى از منكر را لغو كردند و
مسؤوليت آن را به دوش افراد نهادند.
يكى از امورى كه سخت مرحوم بافقى را متاثر مى ساخت تراشيدن ريش بود
و هر جا چنين كسى را مى ديد او را به زبان نيكو نهى مى نمود و حتى
از افرادى كه شغل سلمانى و مانند آن داشتند دعوت نمود و از تمامى
آنان التزام گرفت كه صورت كسى را نتراشند و آنان نيز جرات سرپيچى
از آن را نداشتند.
روزى در يكى از حمام ها سرهنگى را در حال تراشيدن ريش ملاحظه نمود،
نزديك آمد و گفت: مگر نمى دانى كه اين كار در اسلام گناه و حرام
است. آن مرد از سخن شيخ برآشفت و سيلى به گونه وى نواخت و فرياد زد
به تو چه مربوط است كه من ريشم را مى تراشم. مرحوم بافقى با كمال
متانت طرف ديگر صورتش را گرفت و گفت: يك كشيده به اين طرف هم بزن،
ولى استدعا دارم اين كار را نكن، سرهنگ متاثر شد و پس از شناختن
آية الله بافقى دست او را بوسيد و عذرخواهى كرد و از نفس پاك شيخ
فرجام خوبى يافت.
قسمت دوم
غلامرضا گلى زواره
پيكار با پليدى
رضا خان، قبل از به دست گرفتن قدرت حداقل در ظاهر، سنت هاى دينى و
شعائر مذهبى را رعايت مى نمود و در محافل و مجالس مذهبى شركت مى
كرد، ولى پس از رسيدن به سلطنت ماهيت ضد اسلامى خود را آشكار نمود،
نخستين قضيه اى كه به سبب آن مردم آگاه شدند كه ديگر او رضاخان
قبلى نمى باشد، ماجراى نوروز سال 1307 ه . ش است . (1)
در اين زمان زائران زيادى از اطراف و اكناف و نيز نقاط مختلف قم به
حرم مطهر حضرت معصومه (س) آمده بودند تا طبق سنتى ديرينه توام با
جذبه هاى معنوى حرم و عطر گلستان عترت هنگام تحويل سال را درك كنند
به خصوص آن كه ايام با ماه مبارك رمضان سال 1346 ه . ق مقارن بود و
چنين ويژگى بر حالات روحانى آن اجتماع مى افزود، اما ناگهان همسر
رضاخان همراه نديمه ها و دختران به تقليد از مردم و شايد براى تنوع
به قم آمد و در لحظات قبل از تحويل سال در غرفه هاى بالاى ايوان
آيينه نشست، و حرمت آن آستان باقداست و نيز چنان اجتماع باشكوه را
پاس نداشت و چادر را از سر برداشت، مردم از اين حركت وقيحانه و
اهانت آشكار به شدت ناراحت شدند و فرياد اعتراض بلند گرديد .
در آن موقع فردى روشن ضمير به نام سيد عبدالله ناظم كه از پرورش
يافتگان مكتب مرحوم بافقى بود، مردم را به نهى از اين منكر
فراخواند فرياد زد: چرا اجازه مى دهيد در خانه دختر هفتمين فروغ
امامت عده اى از خدا بى خبر با وضعى ناهنجار و كشف حجاب حضور
يابند؟
صداى صلوات هاى پياپى مردم به عنوان تصديق سخنان اين سيد در آن فضا
پيچيد . شيخ محمد تقى بافقى بنا به برنامه قبلى كه هر جمعه در مسجد
بالاسر دعاى ندبه مى خواند آن روز كه با 27 رمضان مقارن بود به
حالت خضوع و تضرع كامل اين دعا را زمزمه مى نمود، جمعى از مؤمنين
او را از وضع پيش آمده، مطلع ساختند، شيخ درنگ را لازم ندانست و
اظهار داشت: سيد ناظم را صدا بزنيد، چند لحظه بعد او به حضور
استادش آمد و علت احضارش را جويا گرديد . شيخ خطاب به اين شاگرد
برجسته اش گفت: برو با صداى بلند از سوى من به آنان بگو رفع حجاب
خاصه در حرم نواده پيامبر حرام مى باشد . او پيام آية الله بافقى
را به خانواده شاه رسانيد، اما همسر شاه به نديمه هايش گفت اعتنايى
نكنيد و زير لب ناسزا مى گفت و به حالت بى حجاب و بزك كرده با
بادبزنى چترى خودش را باد مى زد . سيد كه ديد پيام هيچ اثرى ندارد،
خود را به حاج شيخ محمد تقى بافقى رسانيد و گفت: ثمرى ندارد، چاره
اى ديگر بينديشيد . مرحوم بافقى فرياد زد چقدر بى شرم هستند و خود
به سوى ايوان آيينه راه افتاد و در حالى كه جمعيتى عصبانى او را
همراهى مى نمودند با ابهت و قدرت تمام خروش برداشت: اگر مسلمان
هستيد بايد حجاب را مراعات كنيد و در غير اين صورت به احترام حضرت
فاطمه معصومه (س) هم كه شده نبايد به اين حالت در چنين مكان مباركى
بياييد، زن شاه كه سخت در اين ماجرا تحقير شده و اوضاع را به نفع
خود نديد، از جاى برخاست و توليت آستانه را فراخواندو به وسيله او
از طريق تلفن با رضاخان ارتباط برقرار كردو از وضع پيش آمده سخن
گفت، شاه ضمن آن كه به رئيس شهربانى قم بد و بى راه مى گفت (كه چرا
اجازه داده به زن شاه توهين كنند) گفت خودم به قم مى آيم . موقعى
كه وى عازم قم گرديد، ديگر حرم و صحن تقريبا خلوت شده بود، شاه با
نيروهاى مسلح و گروهى ديگر چون تيمورتاش در كنار صحن شمالى از
ماشين پياده شد و رئيس شهربانى را خواست، چون وى حاضر گرديد گفت:
آن سيد و شيخ كجايند؟ او كه از شدت هراس توان سخن گفتن نداشت، گفت:
شيخ را دستگير نموديم، ولى آن سيد فرار كرد . شاه با عصاى تعليمى
بر دهانش كوبيد به طورى كه دو دندانش شكست و خون از دهانش جارى شد
و بعد دستور داد درجه هايش را كنده و راهى تهرانش نمايند!
سپس گفت آن شيخ را بياوريد . تيمورتاش به مسجد بالا سر حرم رفت و
شيخ بافقى را كه در حال موعظه و نصيحت عده اى بود با حالتى از
جسارت و بى احترامى بيرون كشيد و به ايوان آيينه آورد . چشم رضا
خان بر قيافه نورانى آن استوانه تقوا افتاد، در حالى كه بناى فحاشى
و استهزاء نهاده بود عمامه اش را برگردنش انداخت و او را نقش بر
زمين نمود و با لگد به جان آن زاهد وارسته افتاد و در حالى كه با
عصاى ضخيمى به سر و صورت وى مى زد، پرسيد: چه كسى به تو گفت به
ملكه ايران توهين كنى؟ شيخ با شجاعت و در كمال اطمينان و قوت نفس
گفت: توهين نكردم، وظيفه ام بود كه نهى از منكر كنم، زيرا بى حجابى
آن هم در بارگاه دختر پيامبر (ص) حرام است و هنوز هم بر اين روش
معتقدم . رضاخان گفت: پيش من زبان درازى مى كنى! بعد دستور داد چند
افسر او را بزنند . شيخ محمد تقى بافقى حسرت گفتن آخ را بر دل او
نهاد و بدون هيچ ناله و اظهار عجز و شكوه اى اين وضع را تحمل مى
نمود و تنها مى گفت: يا امام زمان يا امام زمان (عج) شاه كه به
تصور باطل خويش با اين اهانت و ضرب و شتم دل همسر خود را به دست
آورده و زهر خويش را ريخته بود، دستور داد با يكى از ماشين ها، شيخ
را همراه وى به تهران بياورند و در زندان شهربانى محبوسش نمايند .
(2) موضع گيرى تند و ظلم ستيزانه آية الله بافقى موجب گرديد تا طرح
حجاب زدايى از زنان مسلمان جامعه ايرانى به تعويق افتد . (3)
آية الله سيد محمود طالقانى كه در اوائل پيروزى انقلاب اسلامى به
قم آمده و در مدرسه فيضيه سخنرانى نموده بود، خاطرات خويش را از
اين فاجعه چنين بيان داشت: «. . . در و ديوار اين مدرسه خاطرات
پنجاه ساله من است، الآن دارد آگاهم مى كند . ديوانه ام مى كند .
شما نشسته ايد نمى دانيد، اين در و ديوار چقدر برايم الهام بخش است
. فرياد اعتراض شيخ محمد تقى بافقى توى همين صحن زير تازيانه
رضاخان اين جا به گوشم مى رسيد . چكمه پوشان رضاخانى كه با توپ و
تانك حمله كردند به اين مرقد مطهر، ما در ميانشان بوديم . كتك
خورديم، سر نيزه خورديم، بعد از يك سال كه از زندان بيرون آمد
مرحوم شيخ محمد تقى بافقى به حضرت عبدالعظيم تبعيد شد من ديدنش
رفتم، بازوهايش را نشان داد، هنوز جاى تازيانه رضاخان بود . . .» .
(4)
طالقانى پيام آية الله بافقى را در گوش داشت كه در تبعيدگاه به وى
فرمود: به طلاب بگوييد بينديشيد . به فكر آينده باشيد در چنگال
رضاخان بايد مكتب را حفظ كرد و طالقانى از پيشگامان اجراى اين پيام
شد، به ميان مردم بازگشت و مكتب را در ظاهر و باطنش پاس داشت . (5)
ايام تبعيد
آية الله العظمى اراكى اظهار داشته است: مرحوم بافقى مرد مبارزى
بود، به ستيز با رضاخان برخاست، بعد هم تبعيد شد و به زندان افتاد،
اما آن گونه محكم و پابرجا بود كه سخنان بعد از زندانش با قبل از
آن تفاوتى نداشت . خانه ايشان (تبعيدگاه) در خيابانى واقع شده بود
كه رفت و آمد نظاميان در آن حوالى زياد بود و درب اتاق شيخ درست
مقابل درب حياط بود، ولى شيخ بر اين موضوع كه او را زير نظر دارند
و هر آن ممكن است مزاحمش شوند، هيچ توجهى نداشت، بى اعتنا به همه
چيز در همين جايگاه جلسات گفت و شنود داشت . من خودم مكرر در همان
جا خدمت ايشان رسيدم . (6)
مى گويند برنامه رضا خان اين بوده كه در پى بهانه اى قتل عامى در
شهر مقدس قم راه بيندازد و ماجرايى شبيه آن چه در مسجد گوهرشاد به
وجود آمد، پديد آورد . حاج شيخ عبدالكريم حائرى كه انسان باهوشى
بود، متوجه چنين توطئه اى گشت و با سكوت ممدوح خويش در مقابل دست
گيرى بافقى به دشمن زمينه نداد تا مقاصد شوم خود را پياده نمايد و
به مردم گفت اكنون هر كس راجع به قضيه حاج شيخ محمد تقى حرفى بزند،
حرام است . (7)
البته مرحوم حاج شيخ عبدالكريم به عنوان اعتراض از شهر خارج شد و
به زنبيل آباد رفت و با اقدامات مستمرى كه بعدا انجام داد، پس از
حدود شش ماه آية الله بافقى از زندان خارج شد . استقامت و استوارى
آن مرحوم و تاثير اخلاق پيامبرگونه اش نيز بر افسران جوان محيط
زندان نيز رهايى وى را تسريع نمود، ولى كينه رضاخان فراتر از آن
بود كه اجازه دهد شيخ بافقى به قم برگردد، لذا وى را به شهر رى
تبعيد نمود .
وقتى كه مرحوم بافقى به حالت تبعيد در حرم حضرت عبدالعظيم به سر مى
برد، گروه هايى از مردم تهران به عيادتش مى روند و ايشان در همان
حال به امر به معروف و نهى از منكر ادامه مى داد . گويا برخى از
سران دولت خدمت ايشان مى روند و عرض مى كنند: شما از اين سخن ها
دست برداريد تا ما تقاضاى استخلاص شما را بنماييم، آن شيخ متقى
جواب مى دهد: شما و اربابتان رضاخان همه هيچ هستيد و لذا توقعى
ندارم، من نوكر امام زمانم، هر كارى مى خواهيد بكنيد! (8)
گويند مرحوم بافقى در ايام تبعيد يا زندان مقدارى نخودچى و كشمش
داشت كه دو سه شبى از آن تناول نمود و چون ديگر چيزى نداشت رو به
آسمان مى نمايد و مى گويد: خدايا آخوندت حركت دارد و مى جنبد،
اشاره به اين كه اى خدا تو در قرآن روزى هر جنبنده اى را تضمين
فرموده اى، پس حالا كه گرسنه ام روزيم را برسان . شب بعدش يك سينى
غذا و اطعمه اى كه تا آن موقع حاجى شيخ نخورده بود برايش مى آورند
. (9)
آية الله سيد اسماعيل هاشمى (متولد 1333 ه . ق) مى گويد: زمانى در
تعطيلى آخر هفته به قصد زيارت حضرت امام رضا (ع) حركت كردم . به
شهر رى كه رسيدم پس از زيارت بارگاه شاه عبدالعظيم (ع) خدمت آية
الله بافقى رفتم، عرض ادب كردم و او از حالم پرسيد، گفتم: طلبه اى
اهل اصفهانم كه اكنون در قم تحصيل مى نمايم . فرمود: زيارت امام
رضا (ع) مستحب است يا واجب؟ عرض كردم: مستحب، مگر آن كه به نذر يا
قسم واجب شود، فرمود: تحصيل علم چطور؟ گفتم: حداقل واجب كفايى مى
باشد و براى برخى هم وجوب عينى تعيينى دارد . فرمود: واجب مقدم است
يا مستحب؟ آن گاه فرياد زد برخيز به بارگاه پسر مويت حضرت
عبدالعظيم حسنى برو و از بابت اين خلاف توبه كن و برگرد به قم و
تحصيلات خود را ادامه بده، عرض كردم: مكان هم در اين واجب دخالت
دارد، گفت خير . عرض كردم در اين دو روز (پنج شنبه و جمعه) كه حوزه
تعطيل است طى طريق مى كنم و خود را به مشهد مى رسانم و چون آن جا
رسيدم به تحصيل ادامه مى دهم و زيارت را نيز به جا مى آورم، فرمود
درست آمدى و قانعم كردى . (10)
حضرت امام خمينى - قدس سره - از علاقه مندان خاص ايشان (مرحوم
بافقى) بودند . در اكثر مواقع در نماز به وى اقتدا مى نمودند .
ماهى دو بار به ديدار او مى رفتند و خود بافقى توجه ويژه اى به
امام داشت و سفارش ايشان را به مرحوم حائرى و ديگران مى نمود .
(11)
امام خمينى - قدس سره - در درس اخلاق هرگاه مى خواستند يك فرد
مجاهد و مؤمن حقيقى و انسانى نمونه را معرفى نمايند، مرحوم بافقى
را نشان داده و مى فرمودند: هر كس بخواهد در اين عصر شخص با ايمانى
را زيارت و ديدار كند كه شياطين تسليم او شده و به دستش ايمان مى
آورند، مسافرتى به شهر رى (محل تبعيدش) نموده و بعد از زيارت حضرت
عبدالعظيم (ع) مجاهد بافقى را ببيند و گاه اين شعر معروف را كه
براى همين موضوع سروده شده مى خواند:
چه خوش بود كه برآيد به يك كرشمه دو كار
زيارت شه عبدالعظيم و ديدن يار (12)
آية الله بافقى در تبعيدگاه شهر رى خانه اى محقر داشت و با همان
شيوه هميشگى تلاش هاى تبليغى خود را از سر گرفت . در چندين مسجد
نماز مى خواند . محل اقامتش از عبادت اين مرد حالت مسجد به خود
گرفت . دوست داران و ارادت مندان از اكناف و اطراف به ديدارش مى
آمدند و طلاب شهر رى حوزه اى كوچك تشكيل دادند و از محضر پرفيض او
تلمذ نمودند . خود و خانواده اش لباس وطنى و دستباف مى پوشيدند،
نفت مصرف نمى كرد و در چراغ روغن كرچك مى ريخت . (13) در ايام
تبعيد دو مامور مدام همراهش بودند و آنان از كرامات و حالت خاص وى
در اين ايام سخن گفته اند - از آن جمله وقتى به امامزاده ابوالحسن
عريضى نزديك شهر رى مشرف مى شد، چون نيمه شب مى رسيد و در بسته بود
دعايى مى خواند كه در باغ امام زاده و حرم به رويش گشوده مى گرديد
و چنين حالاتى آن هم به نقل از دشمنان، فضيلتى براى آن مرد شريف
است .
آية الله بافقى، در شهر رى ضمن برنامه هاى عبادى به عمران و احياى
مساجد همت گماشت . از جمله آنها مسجد كوچه زنگنه و مسجد نو مى باشد
. غالب شب هاى جمعه و احيا را در مسجد بيتوته داشت و به خواندن دعا
و راز و نيازهاى جان سوز به سر مى برد و از سال 1347 ه . ق تا 1360
ه . ق كه به مدت چهارده سال در تبعيد بسر برد در مجالس عمومى و
خصوصى همه جا به ارشاد مردم و بازداشتن افراد از گناه و خطا و
توصيه به نيكى و اعمال صالح مشغول بود .
پس از ماجراى اسف بار مسجد گوهرشاد و به شهادت رسيدن هزار نفر در
آن واقعه به دليل غيرت دينى و هيجان مذهبى و نيز هم دردى عميق با
اين قضيه مؤلمه دچار سكته گرديد، به نحوى كه او را خانه نشين ساخت
تا آن كه به تدريج تا حدودى حالش رو به بهبود رفت، براى آن كه قدرى
از اين اندوه رهايى يابد به زيارت امام زاده هاى شهر رى و آن حوالى
مى رفت و پس از دو روز به دماوند رفت تا با آب گرم آن جا به درمان
بيمارى اش بپردازد . شبى در اين ديار پس از تهجد همراه خويش را
فراخواند و گفت: مولايم حضرت على بن موسى الرضا (ع) مرا فراخوانده
كه تا شب جمعه اى كه فرا مى رسد در حرمش باشم و با وجود آن كه
ممنوع الخروج بود تهران را به صوب مشهد ترك نمود تا از نزديك فضاى
خون آلود اين ديار پاكان را نظاره گر باشد . (14)
حاج شيخ محمد تقى بافقى، در سال 1360ه . ق مطابق با 1320 ه . ش
مقارن با اواخر جنگ جهانى دوم از تبعيد آزاد گرديد . در همان لحظه
با زن و بچه به قم آمد و چند روزى در مسافرخانه اى واقع در خيابان
حضرتى مماس با ضلع جنوب غربى حرم كه اكنون جزء مسجد اعظم شده،
اقامت گزيد، در همين سال به عتبات عاليات مشرف گرديد و با اين كه
ديگر در تبعيد نبود، دوباره به شهر رى بازگشت تا در فرصت مناسب به
قم كوچ نمايد، ولى مهلت نيافت و در سال 1361 ه . ق (1321ه . ش) در
اين شهر به سراى باقى شتافت .
پيكر پاكش را با شكوه تمام به شهر مقدس قم آوردند و پس از تشييع
پرازدحام و سراسر شكوه مند و در حالى كه مراجع عظام و علماى طراز
اول از جمله مرحوم حاج سيد محمد تقى خوانسارى آن را مشايعت مى
نمودند . در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) در كنار
قبور حاج شيخ ابوالقاسم كبير و حاج شيخ مهدى پايين شهرى و مرحوم
اشراقى (پدر آية الله اشراقى داماد حضرت امام خمينى) به خاك سپردند
.
قبر وى در رواق بالا سر حرم مى باشد كه متاسفانه سنگ قبر آن فقيه
مجاهد را برداشته اند . (15)
پى نوشت ها:
1) برخى منابع آن را نوروز سال
1306 ه . ش نوشته اند ولى روزنامه قيام شرق كه در سال 1325ه . ش
راجع به اين ماجرا مقاله مبسوطى نوشته آن را مربوط به نوروز سال
1307 ه . ش مى داند .
2) تاريخ بيست ساله ايران، ج 4، ص 263 - 267; فصلنامه ياد، شماره
35 و 36، ص 70، خاطرات سياسى بهلول، ص 14 - 15; شرح زندگانى حاج
شيخ محمد تقى بافقى، ص 25 - 27 .
3) سينا واحد، قيام گوهر شاد، ص 47 .
4) فرازى از سخنرانى آية الله طالقانى در فيضيه، به نقل از مجله
حوزه سال سوم شهريور 1365، ص 6 .
5) ماخذ پيشين، ص 5 .
6) مصاحبه با آية الله العظمى اراكى (قدس سره)، مجله حوزه، شماره
مسلسل 16، ص 40 - 41 .
7) فصلنامه ياد، شماره 35 - 36، ص 71 .
8) مجله حوزه سال ششم، شماره 34، مصاحبه با آية الله بهاء الدينى،
ص 64 - 65 .
9) پاسداران اسلام (حضرت آية الله العظمى اراكى، مجله پيام انقلاب،
شماره 126، ص 12 .
10) مصاحبه با آية الله سيد اسماعيل هاشمى، مجله حوزه، سال دهم،
شماره مسلسل 58، ص 53 - 54 .
11) شهداى روحانيت شيعه، على ربانى خلخالى، ج اول، ص 151 .
12) نهضت روحانيون ايران، على دوانى، ج 2، ص 156، مشايخ امام
خمينى، آية الله رضا استادى، كيهان فرهنگى خرداد 1368، ص 10 و مجله
حوزه، شماره مسلسل 16، ص 47 .
13) شرح زندگانى . . . ص 35 .
14) قيام گوهرشاد، ص 39 .
15) شرح زندگانى، ص 14 .
منبع اصلی :
مجله ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 195 و 199